اون روز زودتر از همیشه اومده بود خونه
یا شاید بین روز
لابد کاری داشته
شاید هم نداشته
چندان تفاوتی هم ندارد
یا نه
دارد
داشت
...
کلید رو تو قفل در چرخوند
در باز شد
بیصدا رفت تو
...
یه لحظه شوکه شد
کفشهای غریبه
کفشهای مردانه غریبه
مردانه
مرد
غریبه
مرد
غریبه
...
دستش رو دستگیره در موند
می ترسید باز کنه
ولی باید اینکارو میکرد
با دستهای لرزان در رو باز کرد
...
خواب بود؟
حتماْ
حتماْ این یه کابوس بود
حتماْ اینطور بود
وگرنه
نه
نه
نه
امکان نداشت واقعیت داشته باشه
زنش در آغوش مرد بیگانه
زنش
در
آغوش
مرد
بیگانه
...
باقیش رو به یاد نداشت
...
صحنه بعدی که به ذهنش میومد
خودش بود ساتور به دست
دستهاش خونی
مرد بیگانه نقش بر زمین
زنش یه گوشه فریاد می زد
...
ادامه اش مثل فیلمها بود
پلیس
بازجویی
دادگاه
حکم
قصاص
...
برادر مرد بیگانه خونه اش رو فروخت
تا پول دیه رو بده
پول جون یک انسان رو بده
اون رو بکشن
و برادر مقتول دلش خنک بشه
...
برادرش خونه رو فروخت
مرد داستان ما اعدام شد
به قصاص عملش رسید
قصاص
قصاص
به حقش رسید؟؟؟؟
حقش = اعدام؟؟؟
امروز همکارم میگفت مشابه همینکه نوشتم اتفاق افتاده...یعنی من اینو از اونچه همکارم تعریف می کرد نوشتم...
آیا این عدالته؟
من اعدام رو به هیچ عنوانی قبول ندارم و اینو بارها هم تو وبلاگم هم وبلاگ دوستان تکرار کردم... اعدام برای خیلی ها یک پاداشه نه مجازات...
کشتن انسانها رو هم به هر دلیلی مقبول نمی دونم...
مرد داستان ما کار اشتباهی کرد
ولی
آیا جواب اینکار قصاص بود؟
آیا اینکه مردی رو که با زنش رابطه(همخوابی) داشته کشته جوابش قصاص هست؟
من این عدالت رو درک نمی کنم...
۲
سفر خوبی بود.
بیشتر از همه دیدار ۲ نفر که برام خیلی عزیز هستن که ایکاش سومی هم بود تا تکمیل میشد لذت من.
گاهی اگر واقعاْ بخواهیم و تصمیم بگیریم کاری رو بکنیم هیچی نشد نداره...
چند هفته است شعار میدم که دلم مسافرت میخواد و تغییر محیط و ...
ولی هربار هم به دلیلی منصرف میشم این دلایل از مشکل بودن مرخصی گرفتن از رئیس شروع میشه و تا صفرهای جیب و پیدا نکردن بلیط و هزار و یک مشکل دیگه میرسه...
ولی پریروز تصمیم گرفتم... خیلی جدی...
امروز در حالیکه تا یک هفته هیچکدوم پروازهای ارومیه جا نمیداد بلیطم جور شد اونم برای فردا...
با رئیس صحبت کردم و رئیسم هم بدون هیچ حرفی با مرخصیم موافقت کرد...
خوب نتیجه:
نتیجه اینکه اینبار چون واقعاْ خواستم تلاشم رو کردم و شرایط رو مهیا کردم...
فردا عصر میرم تهران...
شاید زیاد نباشه ولی همین ۴-۵ روز هم خیلی تو روحیه ام اثر خوبی خواهد داشت... میدونم.
فقط ایراد کار اینجاست که یکشنبه جشن عروسی یکی از نزدیک ترین دوستامه و به حق ازم دلخور میشه جشنش نباشم...
با اینهمه فکر میکنم اونقدر مهربون هست که ناراحت نشه و درکم کنه...
پ.ن. تصمیم ساقی هیچ ارتباطی به تصمیم کبری ندارد!
درود
۱)
امروز یه موضوعی باعث شد برگردم به سالها قبل... روزهای بچگی و افرادی که تو زندگیم بودن و هنوزم هستن... یکی از اونها دایی مادرمه... یادمه ۶-۷ سالم بود من رو با یه دستش و دختر یکی از بستگان رو که همسن منه با یه دست دیگه اش بلند کرده بود و بازی میکرد باهامون...
همون دایی الان سنش بالا رفته و دیگه براش سخته بیشتر از ۱۰ قدم راه بره... برا همون چند قدم هم کمکش میکنن...
نمی دونم باید گفت زمان بی رحمه یا نه...
هر بار که میریم دیدن دایی دستشو میبوسم و سعی میکنم به نحوی شادش بکنم... اونم با دیدن هر کدوم از ما اشک تو چشماش جمع میشه و گریه اش میگیره... دردم میگیره از اونطور دیدنش... هر چند همین هم غنیمته... بودنش... مریض یا سالمش شاید خیلی هم مهم نباشه...
چند وقت پیش گفته بود دلم می خواد خیلی عمر کنم...اونقدر که از من تاریخ سالهای قبل رو بپرسن...
قانون طبیعته... البته که اینو میدونم با اینهمه گاه بی رحم میشه زمان... خیلی چیزها رو از آدم یکجا میگیره و میبره...
شاید زمان و پیری خیلی هم بد نباشه... اگر آدم قدر تمام لحظات زندگیش رو دونسته باشه... وقتی به گذشته نگاه کرد با خودش فکر نکنه که چرا اونطور که باید و شاید زندگیشو نکرده...
...
۲)
تو چند ماه اخیر تعداد موهای سفیدم زیاد شده... البته تو خانواده ما موروثی هست زود سفید شدن موها... و به هر دلیلی موهای من یهو زیاد شد سفیداش... یعنی پارسال این موقع کمتر از ۱۰ تا بود و الان حداقل ۳۰ تا شده...و مطمئناْ اتفاقاتی که برام افتاده و فشاری که تحمل کردم هم بی تاثیر نیست در این سرعت...هر چند پشیمون نیستم از هر انتخابی که کردم و هر چه که در نتیجه اون تحمل کردم...
و من این موهای سپید رو خیلی دوست دارم...!
تا حدی که مادرم چند روز قبل بهم پیشنهاد داد رنگشون کنم ولی قبول نکردم ...دلم نمی خواد... عجیب لذت میبرم از نگاه کردن بهشون... نمی دونم چطور بگم... برعکس خیلی ها که از نشانه های زمان فرار میکنن من دوستشون دارم... حالا این نشانه میتونه موی سپید امروز و چین و چروکهای فردا باشه...(هر چند هنوز اونقدر سنی ازم نگذشته که بخوام نگران زمان باشم...)
...
۳)
فکر میکنم شاید دایی هم اینطور باشه... یعنی راضی از گذر زمان و آثارش...
...
۴)
میگن هر سنی زیبایی خودشو داره...واقعاْ هم اینطوره...
...
۵)
سن ما چیه؟ عدد شناسنامه؟
...
۶)
اینم یک عکس:

۷)
وچند بیت شعراز چند شاعر در باب پیری و زمان:
ای جوان بر قامت خم گشته پیران نگر
رفته رفته زندگی بار گرانی می شود
واثق نیشابوری
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
ایرج میرزا
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
صائب تبریزی
حس نوشتن نیست...
وقتی اومد میام و مینویسم...
فعلاً این چند تا تصویر رو میذارم که اتفاقی پیداشون کردم و خوشم اومد...
( خودم میدونم هیچ ربطی بهم ندارن!)




تا بعد...
شعری از سیمین بهبهانی
كولی!به حرمت بودن،بايد ترانه بخوانی
شايد پيام حضوری تا گوشها برسانی.
دود تنوره ديوان سوزانده چشم و گلو را؛
بر كش ز وحشت اين شب فرياد اگر بتوانی.
...
كولي ! به شوق رهائی، پائی بكوب و ، به ضربش
بفرست پيك و پيامی،تا پاسخی بستانی.
بر هستی تو دليلی بايد ضمير جهان را:
نعلی بسای به سنگی،تا آتشی بجهانی.
...
كولي ! برای نمردن ، بايد هلاكِ خاموشی!
يعنی: به حرمت بودن، بايد ترانه بخوانی.
|
شعری از یوگنی الکساندرویج یفتوشنکو |
|
|
|
وقتي که شعر قفل مي شود
وقتي که شعر قفل مي شود ولي من شعر را دوست دارم
وقتي که شعرمي آيد، مثل زن اما بهتر آن است که در سايه روشنی ... وقتي شاعر
شعری از روجا چمنکار
اصلاْ نباش!
اصلاْ به دیدنم نیا دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار، برایم نیار اصلاْ به من به ویلای خنده داری در جنوب فکر نکن سردرد نگیر عصبی نشو اصلاْ زنگ در تلفن خواب خیال خلوت مرا نزن این قدر نمک روی زخم من نپاش
با این همه روزی اگر کنار بی راهه یی عجیب حتا پیدایم کردی چیزی نگو تعجب نکن حتماْ به دنبال تو آمده بودم
|


